بعدی
like
یادداشت

مرگ هنرمند در بیغوله بی کسی

‏. ‏(‏۲۰-‏بهمن-‏۱۳۹۷)

نه اهل فروختن هنر بود و نه برای کسب لقمه ای نان ، مجیز کس و ناکس را می گفت.برای همین از جامعه ای که به دروغ خود را به ریش هنر بسته بودند طرد شد.

آرت کافه-سیدرضااورنگ:درد نداری و بیماری امانش را بریده بود. پیرمرد نبود، اما قامت اش خمیده تر از آنان بود و مویش سپیدتر. هنرمندی بود درمانده که فشار نداری و تنهایی مثل کاغذ مصرف شده مچاله اش کرده بود.
اسیر بیماری شده بود، نه بیماری کشنده،ولی نه پول درمان داشت و نه حتی توان خرید قوت لایموت. هنرمندی بود صاحب عزت نفس که در طول زندگی آنچه از دستش بر می آمد از غریبه و آشنا دریغ نداشت. زندگی اش را وقف همه کرده بود جز خود. روزگاری نیز جان بر کف به دفاع از دین و میهن خویش پرداخت، بدون کوچک ترین چشمداشت.
نه اهل فروختن هنر بود و نه برای کسب لقمه ای نان ، مجیز کس و ناکس را می گفت.برای همین از جامعه ای که به دروغ خود را به ریش هنر بسته بودند طرد شد.خلوت نشینی را بر حرمت شکنی ترجیح داد.
با وجود نداری، درد مجبورش کرد با جیب خالی به هر بیمارستانی سر بزند، اما او را با بی رحمی و توهین از در شفاخانه ها می راندند، چون نه پولی در جیب داشت و نه بیمه ای در کیف.
درد بی امان باعث شد،عزت نفس را زیر پا گذاشته و از دوستان قدیم طلب کمک کند، اما همه او را انکار کردند، انکاری که هزاران بار سخت تر از دردش بود.
به هر دری زد بسته بود، زندگی اش به کوچه بن بست رسید. آنچه توان در بدنش باقی مانده بود جمع کرد و خود را به بیغوله ای خالی از سکنه رساند، جایی که اجنه هم پای در آنجا نگذاشته و نمی گذاشتند. به دیوار خرابه ای تکیه داد. درد با پنجه خود، به تمام وجود او چنگ می کشید.مدام سرش را به دیوار کوبیده و چنگ در زمین می زد. بیماری و گرسنگی با تمام وجود به او هجوم آورده بودند. دو روز کامل توسط سخت ترین دردها شکنجه شد. بامداد روز سوم، روح و درد با هم از کالبد زخمی و خسته اش کوچ کردند.
ماه ها بعد، چند مرفه بی درد که دنبال برج سازی بودند، به آن بیغوله قدم گذاشتند، با پیکری روبرو شدند که گوشت و پوست بر بدن نداشت، تنها پلاکی سرد بر استخوان گردنش آویزان بود و شعری بر زمین نقش بسته!


1